مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

243

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دانى كه چه گفت زال با رستم گرد * دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد گربه با لابه و فروتنى و آواز حزين جواب داد كه : سخنان تو همه راست است . من تكذيب تو نكنم . و لكن مسئلت من از تو اينست كه از گذشتها بگذرى و عداوت طبيعى را كه در ميان من و تست ، از خاطر فروهلى . از آن‌كه گفته‌اند : هركس از گناه مخلوقى درگذرد ، خالق نيز از گناه او درگذرد . اگرچه من پيش از اين دشمن تو بودم ، ولى امروز دوستى ترا مايلم . و سخن يكى از بزرگان است كه : اگر خواهى دشمن ، صديق تو باشد ، به او نكوئى كن . من اى برادر ، با تو عهد ميكنم و پيمان همىبندم كه به تو ضررى نرسانم و حال آن‌كه مرا قدرتى نمانده كه با تو بدى توانم كرد . تو سخنان مرا اعتماد كن و با من نكوئى بجا آور و عهد و پيمان من بپذير . آنگاه موش گفت : من چگونه عهد كسى را بپذيرم كه بنيان عداوت ميان من و او استوار است و او را پيوسته عادت اينست كه با من مكر كند ؟ اگر عداوت در ميان من و تو جز خون‌ريزى به چيزى ديگر ميبود ، من آن را به خود هموار ميكردم . و لكن عداوت ما در ميان ارواح است . و گفته‌اند كه : هركس از دشمن جان خود ايمن باشد ، مانند كسى است كه دست در دهان اژدها فروكند . آنگاه گربه با دلى پر از خشم گفت : اى برادر ، اينك من در حالت مرگم و اندكى نميرود كه من بر در تو بميرم و بزه من بر تو بماند . زيرا كه تو بنجات دادن من از اين ورطه توانائى دارى . اين سخن آخرين من بود كه با تو گفتم . پس موش را بيم خدائى بگرفت و رحمت در دلش فرود آمد و با خود گفت : هركس از خداى تعالى بر دشمن خود ظفر جويد ، بايد بدشمن نكوئى كند و بر وى رحمت آورد . من درين كار توكل بپروردگار كنيم و اين گربه را از هلاكت برهانم و پاداش نيكو از خداى تعالى بگيرم . پس در آن هنگام موش بيرون آمده ، گربه را بآشيانهء خود برد و در نزد او بايستاد . چون گربه راحت يافت و بيحاليش برفت ، بپيرى و ناتوانى خود شكايت